سلام خوبید؟
امروز من خیلی خوشحالم میدونید چرااااااااا؟
چون رفتم خونه عشقم عزیزم اینقدر خوشحال شد اصلا باورش نمی شد
که ما خونشونیم به خدا
البته من اون وسط اب شده بودم وقتی نشستیم و
تعارف کرد بعد نشست واسمون در مورد جنگ حرف زد می گفت یه بار منو داداشم
نشسته بودیم بعد داشتیم تلفزیون تماشا می کردیم بعد توتلفزیون یه نارنجک انداختند
یه طرف باز سمت منطقه ما هم همون لحظه نارنجک زدند
می گفت بعد منو داداشم
گفتیم یا ابوالفضل
.
می گفت تو دوره ی دبیرستان یه دوستی داشتیم اهوازی بود می گه هی می گفت واااای
چرا اومدم تبریز می خوام برگردم اهواز ژیش دوستام بعد اونا هم می گفتن چقدر کلاس
می زاره آخر تو روانشناسی قبول شد از اون طرف دوستش باز تو معماری تو تبریز قبول شد
بعد به هم رسیدند
چه با حال نه؟
عزیییییییییزم مجنونشم![]()
![]()
![]()










خیلی دلم گرفته اینو هم که دیدم بغضم ترکید!


